دردم نه همین است که بستند پرم را
 
 

دردم نه همین است که بستند پرم را
ترسم نرسانند به گلشن خبرم را

از حسرت مرغی که جدا مانده ز گلشن
آگه نشدم ، تا نشکستند پرم را

گردی ست ز من باقی و ترسم که تو از ناز
تا باز کنی چشم ، نیابی اثرم را

بودند به هم روز و شب آیا که جدا کرد
از روشنی روز شب بی سحرم را ؟

«
عاشق » منم آن نخل که از سردی ایام
یک باره برافشاند قضا برگ و برم را

(
عاشق اصفهانی )