آموخته هایم را کنار هم
جلوی آئینه گذاشتم ...
تنها آئینه ی خانه شکست
... و من ، کور روزگار شدم
( رضا طاهری )
![]() |
|
![]() |
آموخته هایم را کنار هم
جلوی آئینه گذاشتم ...
تنها آئینه ی خانه شکست
... و من ، کور روزگار شدم
( رضا طاهری )
می خواستم خراب نگاهش شوم، نشد
بیچاره ی دو چشم سیاهش شوم، نشد
می خواستم که در دل شبها ستاره ای
چرخان به گرد صورت ماهش شوم، نشد
می خواستم که وقت هماغوش او شدن
حتی فدای حس گناهش شوم، نشد
می خواستم دریچه ی پژواک خنده اش
یا آینه مقابل آهش شوم، نشد
گفتم به خود که همدم تنهایی اش شوم
بی چشمداشت پشت و پناهش شوم، نشد
می خواستم که حادثه باشم برای او
شیرین و تلخ قصه ی راهش شوم، نشد
می خواستم به شیوه ی ایثار و معجزه
قبله برای قلب و نگاهش شوم، نشد
گفتم به خود همیشه ی او می شوم ولی
حتی نشد که گاه به گاهش شوم، نشد
( ؟؟؟ )
وقتی زمستون می رسه
یخ می زنه تن زمین
یخ می کنیم ما آدما
خدا بیا خودت ببین
نگاه به خورشیدت نکن
هی دست نکش رو سر ماه
ستاره هات کم نمی شن
ناشکری مونده سر ماه
یا زمونه عوض شده
یا من خیلی کوچیک شدم
خورشیدتو بزرگ شده
یا من خیلی کوچیک شدم
چیز زیادی نمی خوام
خدای خالق زمین
یه گوشه چشمی هم به ما
خدای من ، فقط همین
( رضا طاهری )
ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز این چنین غمگین نیافت
باغ، هرگز این چنین تنها نبود
تاج های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد در سینه تان
صبح می خندد خودآرایی کنید!
اشک های یخ زده، آیینه تان
رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاری، شام غمگین خزان
خوش تر از صبح بهارم می نمود
این زمان – حال شما، حال من است
ای همه گل های از سرما کبود !
روزگاری، چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه ی مهتاب را
این زمان – دور از ملامت های ماه –
چشم می بندم که جویم خواب را
روزگاری، یک تبسّم، یک نگاه
خوش تر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری، هستی ام را می نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگیزِ من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه ی از آرزو لبریز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگی در لای رگ هایم فسرد
ای همه گل های از سرما کبود...
( فریدون مشیری )
ما که از همدیگه دوریم
عشقمون یعنی صداقت
...عشق یعنی
...بطری لب زده ی من روی لبهات
خواهش پنج حسم از تو
...لغزش ژاله رو گونه ، روی لبهات
(
رضا طاهری )
دردم نه همین است که بستند پرم را
ترسم نرسانند به گلشن خبرم را
از حسرت مرغی که جدا مانده ز گلشن
آگه نشدم ، تا نشکستند پرم را
گردی ست ز من باقی و ترسم که تو از ناز
تا باز کنی چشم ، نیابی اثرم را
بودند به هم روز و شب آیا که جدا کرد
از روشنی روز شب بی سحرم را ؟
« عاشق » منم آن نخل که از سردی ایام
یک باره برافشاند قضا برگ و برم را
( عاشق اصفهانی )
خوابیدی رو بال موجا ، کاش می شد بودم کنارت
تو به دریا دل سپردی ، من تو ساحل چشم به راهت
دنبالت دارم می گردم ، اما نیست از تو نشونی
روزگار ما رو جدا کر د ، یه غروب توی جوونی
دل من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم
کاش بشه تو خواب دو باره دست سردتو بگیرم
میخوام بگم از اون روزا که دستات توی دست
چه خوش بودیم با رفیقا آرزوهامون شکست
سختی و مشکلات ، جلودارمون نبود
لحظه ها تند میگذشتن ، زیر گنبد کبود
تا اینکه روزای خوش و آب اومد و برد
سخن با تو هستم تا آخر رفیقم مرد
دریا اونا رو تو چنگش اسیر کرد
اجل جام مرگشو داد اونا رو سیر کرد
بچه ها توی جوونی رفتن از بینمون
رفیقا رو تنها تکمیل نکردن دینشون
نشون به اون نشون که یادشون ، توی ذهنمونه
خدا اینو بهتر از همه ی ماها میدونه
رفیق خوب چیزی نیست که بره از یاد
آخه رفاقت نعمتی که خدا بهم داد
دنبالت دارم می گردم ، اما نیست از تو نشونی
روزگار ما رو جدا کر د ، یه غروب توی جوونی
خوابیدی رو بال موجا ، کاش می شد بودم کنارت
تو به دریا دل سپردی ، من تو ساحل چشم به راهت
دنبالت دارم می گردم ، اما نیست از تو نشونی
روزگار ما رو جدا کر د ، یه غروب توی جوونی
بعد مرگشون زندگی شده مث مرداب
رویاهای خوشو فقط میدیدیم توی خواب
بودنشون شده واسمون عین سرآب
چیزی نمونده ازشون بجز عکس توی قاب
با رفتنشون فقط اسمشونو جا گذاشتن
دلم میسوزه وقت خداحافظی نداشتن
شادی و تفریح دیگه رختشونو بستن
بجاش غصه وغم توی دلامون نشستن
شنبه ها همه میریم سر خاکشون
چشا گریون ، دلا پریشون
یاد دست نوشته ، یاد خط شون
یاد رد پا ، جا پای کفش شون
دل من هواتو کرده ، کاش می شد تورو ببینم
کاش بشه تو خواب دو باره ، دست سردتو بگیرم
در و دیوار پر شده از عکس تون
تو گوشم می پیچه صدای خنده تون
وقتی می خوابم آرزومه ببینمتون
بی معرفتا ، خجالت می کشین ببوسمتون
سر جاتون یه شاخه گلی هنوز هست
بوش به مشامم که می رسه می شم مست
داد میزنم بلند صدامو بشنوید
دلم تنگ شده چرا جوابو نمیدید
بغض بهم امون خوندن نمیده
یه روز میام پیشتون اون روز نزدیکه
پس خداحافظ تا لحظه ی دیدار
خدا کنه خواب باشم پس کی میشم بیدار
تو که رفتی به سلامت وعده ی ما به قیامت
حسرت یه لحظه دیدن واسه من شده یه عادت
( ؟ ؟ ؟ )
دلسوخته تر از همه ی سوختگانم
از جمع پراکنده ی رندان جهانم
در صحنه ی بازیگری کهنه ی دنیا
عشق است قمار من و بازیگر آنم
با آنکه همه باخته در بازی عشقند
بازنده ترین است در این جمع نشانم
ای عشق از تو زهر است به جامم
دل سوخت ، تن سوخت ، ماندم من و نامم
دلسوخته تر از همه ی سوختگانم
از جمع پراکنده ی رندان جهانم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم
ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت
من زنده از این جرمم و حاضر به مجازات
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت
باید که ببازم با درد بسازم
در مذهب رندان این است نمازم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم ، عاشق این کهنه قمارم
من در به در عشقم و رسوای جهانم
چون سایه به دنبال سر عشق روانم
او کهنه حریف من و من کهنه حریفش
سرگرم قماریم من و او ، بر سر جانم
باید که ببازم ، با درد بسازم
در مذهب رندان ، این است نمازم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم
( اردلان سرفراز )
گل با صفاست اما ، بی تو صفا ندارد
گر بر رخت نخندد، در باغ جا ندارد
پیش تو ماه باید ، رخ بر زمین بساید
بی پرده گر برآید ، شرم و حیا ندارد
ای وصل تو شکیبم ، ای چشم تو طبیبم
بازآ که درد هجران ، بی تو دوا ندارد
فریاد بی صدایم ، در سینه حبس گشته
از بس که ناله کردم ، آهم صدا ندارد
گفتم که در کنارت ، جان را کنم نثارت
تیغ از تو گردن از من ، چون و چرا ندارد
هرکس تو را ندارد ، جز بی کسی چه دارد
عشق حقیقی هیچگاه یکنواخت و آرام پیش نمی رود عقل نمیتواند دل را درک کند ولی دل میتواند
زبان عقل را بفهمد چون دل از عقل عمیقتر است. انسان اهل دل میتواند انسان اهل منطق را
درک کند، میتواند برای او احساس همدردی داشته باشد، اما عکس آن امکان پذیر نیست. انسانی
که در دره نشسته است نمی تواند شرایط انسانی را که بر تپه نشسته است درک کند. اما انسانی
که بر تپه نشسته میتواند حال و روز انسانی را که در دره زندگی میکند دریابد. به همین دلیل
است که مردم اهل دل خیلی دلسوزند چون می فهمند. پس همیشه با چشم دل زندگی را دریابیم .
اگه یه نامه باشم
پر از پیامای خوب
کاشکی جوابم تو باشی
اگه یه عابر باشم
اسیر طوفان شن
کاشکی سرابم تو باشی
پر از گناهم اگر رها شده بی خبر
کاشکی گناهم تو باشی
اگر تمام تنم
دو چشم خسته باشه
کاشکی نگاهم تو باشی
تو در من تب خوندنی تب تند و فریاد
تو اصلا تمام منی ، یه سایه ی همسفر ، یه همزاد
تولد یک صدا یه فریاد
سکوت من شیشه ای صدای تو موندنی
در من ، طلوع صدایی
تو مثل گل ساده ای نجیب و آزاده ای
اسمت ، صدای رهایی
صدای من رفتنی
صدای ما موندنی
مثل صدای همیشه
تو مثل گل ساده ای
نجیب و آزاده ای
حرفی ، برای همیشه
( اردلان سرفراز )
شبی، دل افگار و تنها در بستر بودم
تقویم را هم به بستر کشیدم
من وتنهایی و تقویم
هر سه در بستر بودیم
به تقویم نگاه می کردم
برخی روزها را می بوئیدم
بعضی برگ هایش را می بوسیدم
نفرین بر تو ...
برگه ی تقویم هم مرا لعنت می کند
تقویمی بدون برگ می خواهم ...
( رضا طاهری )