اینجا  فقط ... حرف دله ... باورش هرچند ... مشکله

دستگاه تغییر صدا دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 20 خرداد ماه سال 1388 ساعت 01:11 AM

 

 

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونن دست تکون بدی...

وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند...

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاک کنی براشون مراسم روضه خونی بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه کنی...

وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای...!

وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه  فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ...

 وقتی بزرگ میشی، دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی...

 وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها  ، ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...

 

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحه ی تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده...

فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود "

ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس... 

 

 

 

دوشنبه 10 فروردین ماه سال 1388 ساعت 5:35 PM

 

وقتی یک بار دیگر تاریخ تکرار می شود و با بی کفایتی ارتشی که می بایست نماد غرورت باشد اما عکس حقارت را با شادی عرب ها آن هم برروی خاک سرزمینت، در قالب عیدی بر روی صورتت می نشاند، فقط می توانی برای پاشیدن آب بر روی آتشی که تمام وجودت را می سوزاند یک جمله را در ذهنت یو یو کنی و تکرار کنی که این شکست قطعا درسی برای پیروزی های بعدی است...

اما وقتی با خودت کنار می آیی و به درسی که از این باخت گرفته ای نگاه می کنی تازه متوجه می شوی که بیشتر از هزار سال است که در همین درس رفوزه شده ای و باز هم رفوزه می شوی! نیاکان ما هم وقتی شادی عرب ها را در همان هزار اندی سال قبل بر روی خاک سرزمینشان دیدند و قصد کردند که از این شکست، درس عبرت بگیرند در کمال استیصال برای ما این جملات را به یادگار نوشتند که " فساد دستگاه حکومت ساسانی آنقدر سنگین بود که اجرای تاکتیک های نظامی در نهاوند توسط سربازان ایرانی یک جمله خنده آور بیشتر نبود. ایرانیان قبل از آنکه در همدان سپر بی اندازند در دل حکومت خود مجلس رقص عرب ها را فراهم کرده بودند". شاید این یادگاری نیاکان ما و یا همان درسی که قرار بود آن ها از این شکست هولناک بپذیرند امروز هیچ سنخیتی با رقص عرب های فوتبالیست در زمین آزادی ما نداشته باشد، اما شاید اگر بخواهیم برای فرزندانمان در دوره های بعد از خودمان درس عبرتی از تحقیر تلخی که پدرانشان بعد از شکست دو بر یک برابر عربستان در تهران تجربه کردند به یادگار بگذاریم، بگوییم سیستم مدیریت ورزش و فوتبال ما در آن روزگار آنقدر آغشته به مسائل چرک شده بود که انتظار پیروزی از بازیکنان درون زمین به عناصری چون غیرت و کمک های الهی منوط شده بود! نه به دانش و مدیریتی که قرار بود راه پیروزی را برای آن ها هموار و البته مشخص کند. بی کفایتی که درست از همان روزی که قرار شد تیم ملی ما برای جام جهانی آلمان آماده شود آنقدر مشهود بود که چشممان را کور می کرد و آنقدر هم ادامه پیدا کرد تا یک بار دیگر نهایت حقارت را درک کنیم. از همان روزی که فوتبال ایران با بلای تعلیق کار خود را شروع کرد و آنقدر مشمول داستان های کمدی شد که لطیفه هایی مثل انتخاب مربی برای تیم ملی جزو حوادث کاملا جدی آن قرار می گرفت. اگر چشم و گوشمان را برروی تمامی اتفاقات رخ داده پیرامون ورزش و در راس ژولیده آن، فوتبال، می بستیم و فقط یکبار دیگر جریانات عجیب و غریب انتخاب کلمنته را برای تیم ملی مرور می کردیم می توانستیم متوجه شویم که این دست آوردها ما را آماده می کند برای پذیرفتن یک درس جدید از شکست ها. مربی تیم ملی ابتدا لابی را مهمترین راه رسیدن به نیمکت تیم ملی می داند و بعد خود با لابی خدایی به این سمت می رسد آن هم در حالی که یک نفر دیگر دور افتخار برای رسیدن به این نیمکت را می زند! همان روز هم می توانستیم این مرثیه تاریخی را آماده کنیم " ایرانیان در دل سرزمین خود مجلس رقص عرب ها را برای آینده فراهم کرده اند". آن هم در حالی که تمام هم و غم دستگاه ورزش ما متوجه قطع کردن سیم های تلفن!! برای نرسیدن اس ام اس به فلان برنامه بود. امروز هم می توانیم بنشینیم و از اشتباهات فنی دایی بگوییم که انگار فراموش کرده بود همیشه و درست در همین مرحله از دوران نزول خود، اوج های طلایی اش را می گرفت و باعث می شد ناگهان دایی را از زیر فرش بر روی عرش ببینیم. اما امروز شاید تا مدت ها زیر فرش هم جایی برای لپ های باد کرده دایی نداشته باشد!

 می توانیم از توپ های مهدوی کیا، نکونام، رضایی و... بگوییم که بازهم می توانست بر همه تیشه هایی که به دست خودمان بر ریشه مان زده بودیم ماله کشی کند اما درست همانند همان هزار و اندی سال پیش مشکل این شکست هم، خیلی پیشترها به دست خودمان حاصل شده بود. درست همان جا که مقدونی ها برای زیر سلطه قرار دادن ایرانی ها یک تز تاریخی دادند و آن اینکه آدم های بزرگ را بر سر کارهای کوچک بگذارند و آدم های کوچک را بر سر کار بزرگ. و ما چقدر خوب همیشه این تز را در طول تاریخ اجرا کرده ایم که هنوز بعد از این همه سال اندر خم یک درس از این همه شکست مانده ایم. خوشحال باشید... شکستی که در هشتمین روز تولد بهار تجربه کردید کوچکترین ماحصل این تکرار تاریخ است که در میان همه آن شکست هایی که هنوز از آن درس می گیریم خیلی هم تلخ نبود ... 

 

پنجشنبه 22 اسفند ماه سال 1387 ساعت 7:59 PM

 

سکوت کن ...

گاهی وقتا سکوت ، همه ی ناگفته های ما رو

از تو چشمامون به سادگی فریاد می زنه

پس حالا که میخوایی دل به دل این ترانه بدی

حالا که با من هم ترانه شدی

به احترام عشق ... یک دقیقه سکوت

رها کن پرنده ی به آسمون پریده رو ، برو

رها کن تولد به انتها رسیده رو ، برو

بذار به حال خسته ی خودم بمونمو برم

سکوت آخرینمو برات بخونمو برم

جواب گریه های این دل شکستمو نده

جواب هق هق دل به گل نشستمو نده

دلم تو شک موندنو پاهام رو ریل رفتنه

گناه این جدا شدن ، نه از توئه نه از منه

حالا که پلک  عاشقانه های ما نمی پره

سکوت کن ، سکوت کن ... سکوت حرف آخره ، سکوت حرف آخره

رها کن پرنده ی به آسمون پریده رو ، برو

رها کن تولد به انتها رسیده رو ، برو

تحملم نکن ولی نگو که خسته ای ز من

برو ولی تو این ترانه حرف رفتنو نزن

اگه نشستمو عصا شدی به روی من نیار

این از خودم بریدنو به پای بی کسیم بذار

دلم تو شک موندنو پاهام رو ریل رفتنه

گناه این جدا شدن ، نه از تو ئه نه از منه

حالا که پیلک عاشقانه های ما نمی پره

سکوت کن سکوت کن ... سکوت حرف آخره ، سکوت حرف آخره  

( ؟ ؟ ؟

 

 

  

یکشنبه 11 اسفند ماه سال 1387 ساعت 9:18 PM

 

وقتی  دست گرم خود را به سمت کسی دراز می کنیم و او به سردی جواب می دهد نباید نگران باشیم. باید بدانیم که سرمای دست او به ما منتقل نمی شود بلکه برعکس این گرمای محبت ماست که نهایتا بر وجود او غالب خواهد شد.

http://www.picbaran.com/files/bfkj7bfylze1vxr279ve.jpg

وقتی  دست گرم خود را به سمت کسی دراز می کنیم و او به سردی جواب می دهد نباید نگران باشیم. باید بدانیم که سرمای دست او به ما منتقل نمی شود بلکه برعکس این گرمای محبت ماست که نهایتا بر وجود او غالب خواهد شد. 

 

شنبه 10 اسفند ماه سال 1387 ساعت 11:25 PM

 

عشق نبض تر شالیست ،  تو هم می دانی

روح شب های شمالیست ، تو هم می دانی

نه  که  از  مقدم  مهمان  بدمان  می آید

دردمان سفره ی خالیست ، تو هم می دانی  

( ؟؟؟

 

 

 

جمعه 9 اسفند ماه سال 1387 ساعت 7:59 PM

کنار قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه

اینقدر خاطره داری که گویی قد یک قرنه

گلو می سوزه از عشقت عشقی که مثل زهره

ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما به این بودن نیآزارم

تو که حتی با چشماتم نمیگی آه دوست دارم

اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود

وگرنه رنگ خودخواهی نشسته تویه چشمات بود

هر چی عشقه توی دنیا ، من میخواستم مال ما شه

اما تو هیچ وقت نذاشتی بین مون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه با تو همخونه می مونم

نمی دونستم نمی شه آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو ، از تو که اینهمه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمی فهمی

چشام همزاد اشک و خون دلم همسایه ی آهه

زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباهه

شدم چوپان ساده لوح کنار گله ی احساس

چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعواس

تو اینقدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه

اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه

ببخش خوبم اگه این عشق نیمه ی تو رو رو کرد

نفرین به دل ساده که به چنگال تو خو کرد

هر چی عشقه توی دنیا ، من میخواستم مال ما شه

اما تو هیچ وقت نذاشتی بین مون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه با تو همخونه می مونم

نمی دونستم نمی شه آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو ، از تو که اینهمه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت ، تو که هیچ وقت نمی فهمی 

( ؟؟؟

 

پنجشنبه 8 اسفند ماه سال 1387 ساعت 10:33 PM

 

بهار نیست ...

بهار باشد هم ، بی برگی مرا خواهد کشت

زمستان است و همه ی بی برفی مرا آزار می دهد

زمستان بی برف ، مثل حال من بی توست

سالها بدون برف زمستان من سر شد

ولی سرما اندوخته ی همه ی عمرم شد

سوز سر ما بر استخوان می ماند

مثل سوز عشق تو در دلم

مثل سردی تو بر تنم

زمستان می رود و روسیاهی به ذغالی می ماند ، که هرگز نداشتم

زندگی ام مانند هزاران هزار ثانیه ، بدون حادثه می میرد

و تنها امید زندگی ام بارش برفی سفید در حیاط خانه ام است

آخ اگر برف ببارد

اگر برفی ببارد

تو را برف شیره ای سپید خواهم داد

سفیدی برف و سردی تو  ، خون رگهایم را سفید کرد ه

خونم سفید

بختم سیاه

در این فصل بی برگی

در این سرمای بی برفی

زبانم سبز

چشمانم سرخ ...

زمستان است و همه ی بی برفی مرا خواهد کشت  

( رضا طاهری

 

یکشنبه 4 اسفند ماه سال 1387 ساعت 6:58 PM

 

به چه قیمیتی  گذشتی از شبای خیس  مهتاب
چی گذاشتیم از من و تو به جز آرزوی  برآب
به چه قیمیتی غرور و سر راهمون کشیدیم
چرا لحظه های با هم  بودنامونو  ندیدیم
خوب من ما هر دو باختیم توی این بازی بیخود
هر دو تامون کم گذاشتیم که  ترانه هامونم  مرد
چیزی از لحظه نمونده من و تو لحظه رو کشتیم
حکم اعدام دلامون با غرورمون نوشتیم
اگه  دوسم  نداری  به  روم  نیار
 یه  چیزی از غرورم  واسم  بذار
نذار تو فکر تنهایی  گم  بشم
 نذار حرف و حدیث مردم بشم
دلمو اینقده  نشکن  آخه  این  دل  عاشقت  بود
له  نکن  این قلب  خونو آخه  روزی لایقت بود
دلمو اینقد  نسوزون مگه چی مونده از این دل
رفتی و با  بی وفاییت  زدی مهر نحس باطل
تو که دوست نداشتی باشی چرا آتیشم کشیدی
اون که تو خودخواهیات مرد دل من بود تو ندیدی
از تو خوونه ی وجودم به چه آسونی پریدی
ریختن غرور این مردو ،  ندیدی نشنیدی
اگه دوسم نداری به روم نیار
 یه چیزی از غرورم واسم بذار
نذار تو فکر تنهایی گم بشم
 نذار حرف و حدیث مردم بشم  

( ؟؟؟

 

چهارشنبه 30 بهمن ماه سال 1387 ساعت 7:51 PM

امشب...من برای خودم یک لیوان شراب  با طعم ملس بی تفاوتی ریختم...

                              شمعها را روشن کردم...

                                بهترین لباسم را به تن کردم ...

                     درست در وسط اتاق خواب ...

                        آنجا که عمیق ترین نقطه زندگیم است...

 در تنهایی مطلق برای خودم جشن گرفتم...

 و با بی صداترین آهنگ عالم با صدایی بلند رقصیدم!

 امشب خاطره و عقل و شعور را لابلای کتابهایم حبس کردم...

از عشق و نیاز و احساس گردنبندی بافتم  و آنرا به خود آویختم...

 گوشواره هایی از پنبه به گوشم فرو کردم و به سادگی از تمام صداهای دنیا فاکتور گرفتم!

 من امشب در کمال تعجب دیدم که وقتی تنهایی را برهنه می کنم برایم لذت به ارمغان می آورد...

              و در حالیکه با  تنهایی به تو خیانت می کردم ...

 به یاد تمام شبهایی افتادم که عاجزانه به امید لذتی عاشقانه در آغوشت عشقبازی می کردم!  ...

 به راستی در آغوش تنهایی بودن به مراتب ساده تر از این است که

                          در آغوشت تنها باشم!

 من امشب بر خلاف گذشته...به جای دیدن آینه...خودم را در آینه نگریستم!

و صادقانه دیدم که چشمانم  گیرا و جذابست و لبخندم سرشار از طعم عجیب نشاط!

وقتی دستم را بر صورت کشیدم ...

          زیر پوستم ضربان هماهنگ عشق را برای اولین بار حس کردم  و

            ناباورانه دریافتم که به راستی من از ما ...عاشق ترم! 

               حتی عطر دل انگیز جوانی را در آینه دیدم!!!!؟

 و درست وقتی داشتم در اوج زیبایی و تنهایی به نهایت ارضاء  می رسیدم!

               یاد   تو

                          ...من را دوباره ما کرد ! 

دوشنبه 21 بهمن ماه سال 1387 ساعت 7:45 PM

 

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن

چشمهایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
 
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن

خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی

این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن
 
حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
 
( ؟؟؟ ) 
 
پنجشنبه 26 دی ماه سال 1387 ساعت 4:00 PM

شعری از دختر خاله ی عزیزم میترا کرد

 

بخوان درگوش من شعر رهایی را

تنم از سر به پا گوش است

بگو آن راز  بگو آن راز

که ذهنم سخت مخدوش است

من آن راز نهانی را

نیامد از دهان بیرون

گلویش سخت چسبیدم

من او را زنده چالیدم

و  ای  آوارها  یکسر فرو  ریزید

شما را گویم  ای  تک آجران

ای آجران سخت  بی وجدان

سر  ما  را

به ضرب غیرت بی غیرتی هاتان

به درد آرید

که ما راز  رهایی  را

شنیدیم خوانده ایم  اما نمیدانیم

( میترا کرد )

  

سه شنبه 3 دی ماه سال 1387 ساعت 7:10 PM

 

دوستان عزیز  ، اگر نام سراینده ی این ترانه رو میدونید ، تو نظرات برام بنویسید ... ممنونم 

بذار تنها باشم ،  تنها بمیرم

دیگه از درد و غم آروم بگیرم

برم پیدا کنم یه جای خلوت

بشینم اشک بریزم تا قیامت

برو ای دل بخواب که وقت خوابه

سلام تو همیشه بی جوابه

به تو بی دست و پا از من نصیحت

اگه عاشق بشی خونه ات خرابه

چرا ای دل تو اینقدر سر به زیری

به دام این و اون هر دم اسیری

چرا گول می خوری با یک اشاره

سحر شد تو هنوز چشمات بیداره 

( ؟ ؟ ؟ )  

دوستان عزیز  ، اگر نام سراینده ی این ترانه رو میدونید ، تو نظرات برام بنویسید ... ممنونم 

 

 

 

یکشنبه 12 آبان ماه سال 1387 ساعت 10:36 PM

از تو و اینهمه تکرار ، خسته ام   

 از تو و ناز و نیازها ، خسته ام  

 من برای پیکر فردای ناپیدا   

از تو ، از عشق و شهوت خسته ام   

 

 

( رضا طاهری

یکشنبه 28 مهر ماه سال 1387 ساعت 7:51 PM

 

 

 خانم برای طرح مشکلش به کلیسا رفت
او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت: من دو طوطی ماده دارم که
 فوق العاده زیبا هستند. اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند 
 «ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟». این موضوع
برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطرا انداخته. از شما
کمک میخواهم. من را راهنمایی کنید که چگونه آنها را اصلاح کنم؟ 
 کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای
 تاسف دارد که طوطی های شما چنین عبارتی را بلدند... من یک جفت
 طوطی نر در کلیسا دارم . آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات
 دعا میخوانند. به شما توصیه میکنم طوطیهایتان را مدتی به من
بسپارید. شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای آن عبارت
وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند .
 خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت.
فردای آن روز خانم با قفس طوطی های خود به کلیسا رفت و به اطاق
پشتی نزد کشیش رفت. کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و
خانم طوطی های ماده را داخل قفس کشیش انداخت .
یکی از طوطی های ماده گفت: ما دو تا فاحشه هستیم. میای با هم
خوش بگذرونیم؟

 طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت:
اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد!!   

 

یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387 ساعت 7:20 PM

 

هر از گاهی به یادت اشک ریزم
تو ای همراهترین ، از تو گریزم
تو را با سادگی همراه کردم
تو را با عشق و دل همراز کردم
تو که جسمم بدون تو هیچ است
تمام هستها و نیستها ، آندم پوچ است
چرا این جسم من پرشد ز احساس
من از تو اینچنین گردیدم حساس
دگر این پیکر حساس و محزون
نمی خواهد ترا ای روح مسجون

( رضا طاهری )

پنجشنبه 14 شهریور ماه سال 1387 ساعت 2:10 PM

 

ای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام
بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام
می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا، دور از این بهانه‌ها
تو طنین شعر عاشقانه‌ای
همچو روح شادی زمانه‌ای
تو بیا که بشکفد به لبم ترانه‌ای
چه شود گر بدهی جواب نامه‌ی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بی‌ریا
که در آن‌جا ز خیال من نمی‌شوی رها
پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه
می‌نویسم امشب از صفای دل
نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه‌ها… 

 

 

جمعه 18 مرداد ماه سال 1387 ساعت 02:39 AM

باران یعنی تو

سهم من از عشق ، رنگین کمان عاشقی ست

باران یعنی بوسیدن ما

وقتی با هم بو می کشیم

دست زمان را

( رضا طاهری )

دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387 ساعت 9:34 PM

دیرگاهیست که تنــها شده ام

 قصه غربت صحــــــرا شده ام

 وسعت درد فقط سهم من است

 باز هم قسمت غمها شده ام

 دیگر آیینه ز من بیخبـــــر است

 که اسیــــر شب یلدا شده ام

من که بیتاب شقـــــــایق بودم

 همدم سردی یخـــها شده ام

 کاش چشمان مـــرا خاک کنید

 تا نبینم که چه تنــــها شده ام

( ؟؟؟ )

سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387 ساعت 12:15 PM

تکیه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی ایا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم

( محمد علی بهمنی )


شنبه 22 تیر ماه سال 1387 ساعت 7:46 PM

 

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید 
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژوک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

 

 ( محمد علی بهمنی )

 

 

کد آهنگ